آرشامآرشام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

آرشام کوچولو

7 ماهگی گلم

عزیزم بازم برات عکس دارم اول از همه بگم که شما تو غلت زدن حرفه ای شدی و یکم سینهخیز میری بیشتر خودت را میکشی رو زمین و میچرخی تو محیز دورت. عاشق کنترل و دوربین و تلفن و پلاستیک و دستمال کاغذی هستی و تا ببینی همه چیز را بیخیال میشی و میری سراغ اونها. تازه کانال هم عوض میکنی و همه چیز را با دو دست میگیری و میخوای پاره کنی تو پلاستیک و دستمال بارها موفق شدی این کار را بکنی وقتی تو الت غلت زدن چیزی را میخوای و نمیتونی علی رغم تلاش زیاد بگیری عر میزنی و داد و میزنی و بهت نمیدم  قهر میکنی خیلی ناز میشی مامانی 20 مهر با مامان و بابا رفتی بازارچه محک اونجا کلی با هه بازی مردی و به بچه های محک کمک کردی و خانومای مجم برای قرع...
24 مهر 1391

مسافرت 1 هفته ای به سرعین و رامسر

ای مامانی نمیدونی چقدر به ما خوش گذشت اول بگم حمعه با بابایی رفتیم برای شما صندلی ماشین گرفتیم تا شما تو راه که 7، 8 ساعت راه بود راحت باشی و اذیت نشی بعذ از کلی گشتن بابایی یکی را انتخاب کرد و خریدیم و شما هم توش نشستی. مثل اینکه دوستش داشتی چون راخت میتونستی بیرون را ببینی و خوشت میومد. شنبه صبح ز.د هم را افتادیم به سمت سرعین ساعت 6:30 حرکت کردیم و ساعت خدود 6 غروب رسیدیم. شما بیشتر راه را خواب بودی چون تو ماشین راحت می خوابی.وای مامان گردن حیران خیلی قشنگ بودی 2 روز اونجا بودیم و کلی خوش گذروندیم بیرون یکم هوا سرد بود و شما برای اولین بار لباس زمستونی و گرم پوشیدی خیلی ناز شده بودی اما چون همیشه لباس راحت و لختی میپوشیدی...
24 مهر 1391

رفتن یک هفته ای خونه مامان سامره

عزیز مامان من و شما هفته آخر 6 ماهگیت را رفتیم بابل خونه مامان سامره خیلی این یک هفته خوش گذشت شما هم از هوای سالم شمال استفاده کردی و خوب میخوابیدی و خوب میخوردی گل نازم. با مامان کلی گشتیم و مهمونی و عروسی رفتیم. راستی دایی جون برای شما دوتا عروسک خیلی ناز خرید و به شما هدیه داد. یکی خالت لرزش داره و یکی که بزرگتره هر صدایی را ضبط میکنه و بعد پخش میکنه اونو خیلی دوست داری پنجشنبه بابایی ما را برد و ما هم جمعه رفتی عروسی و بعد هم تمام رئوزهای هفته را تو گشت و گذار بودیم. خلاصه خیلی خوش گذشت تا اینکه بابا پنجشنبه بعد با مامان مولود اومد دنبال ما. البته این یک هفته بابا اکبر را ندیدیم چون بابا اکبر برای  نذری که داشت پی...
24 مهر 1391

مامانی اومد

سلام گل قشنگم   اول از همه 16 مهر و روز کودک را بهت تبریک میگم عروسک ناز مامان،خوشگل طناز مامان، امسال اولین سال که روز کودم را بهت تبریک میگم. امیدوارم بعد ها روز نوجوان و روز حوان را هم بهت تبریک بگم گل من ببخشید که خیلی دیر اومدم و برات آپ میکنم اما وقتی اینا را میخونی این تاخیر را نادیده بگیر گل نازم دلیل تاخیر مامان این بود که هفته آخر شهریور ما بابل خونه مامان سامره بودیم و هفته اول مهر هم  که تو خونه بودیم واکسن آقایی گلم را زدیم و دوباره هفته دوم با بابایی و دوستاش رفتیم سرعین و رامسر و بعد هم مامان یکم به کارای خونه رسید برای همین آپ کردن وبلاگت دیر شد. شرمنده عزیزم دوستت دارم منو ببخش عوضش اومدم با کلی...
24 مهر 1391

ماه ششم زندگی عشق مامان

عزيزم داري روز به روز بزرگتر ميشي و مامان روز به روز داره بيشتر عاشقت ميشم تو نفس مني و من با نفس تو نفس ميکشم. ماماني نميدوني چقدر بلا شدي و همش ميخولاي بازي کني و مامان هم عاشق بازي کردن با شماست. الانم رو پاهاي مامان نشستي و داري زل ميزني به کامپيوتر که دارم برات تايپ ميکنم. اينم از کارايي که تو اين ماه کردي آرشام  من چند وقته به حالت تف تف حرف ميزنه بازي ميکنه با خودش ههههههههههه آرشام سينه خيز ميرود آرشام کلي بلا شدي براي خودت . صبح بيدار ميشي اينقدر غر غر ميکني و غلت ميزني تا به من مي رسي و همينکه چشمام باز ميکني مي زني زير خنده . يا با خودت بازي ميکني و حرف ميزني تا با صداي نازت از خواب بيدار ميشم تازگيها هم جيغ...
22 شهريور 1391

آتلیه مامان سمانه

عزیزم امروز برای آتلیه خونگی راه انداختم و خواستم ازت یم عالمه عکس بگیرم اما با وجود شیطونی شما فقط میشد 2 تا عکس گرفت تازه اونم از هر کدوم یک عالمه عکی گرفتم و دکور را درست کردم تا 2 تا عکس خوب توش در اومد از دست تو شیطون به این نتیجه رسیدم که باید شما را بخوابونم بعد عکس بگیرم                                  ادامه مطلب یادت نره مامان عکس هات اونجاست آرشام مشغول موج سواري آرشام مثل مامانش مهندس ميشود ...
4 شهريور 1391

وای پسرم رفت تو 6 ماه

عزیز دل مامان سمانه بالاخره رفتی تو 6 ماه و 5 ماهگیت تموم شد . دیگه وسه خودت مردی شدی امروز که دقیقا اول شهریوره و چند روز بود که یکم غر غرو شده بودی و بی تابی میکردی برای همین مامان نوبت دکتر شما را برای جکاپ ماهانه از هفته بعد انداخت امروز و رفتیم دکتر که خدا نکرده نکنه پسرم مریض شده که بی قراری میکنه. بعد از معاینه فهمیدیم که آقا پسری داره دندون در میاره . میخوای کباب خور بشی عزیز دل مادر فدات بشم مامانم اینقدر خوشحال شدیم و مامان در تکاپو افتاده تا برات یم جشن دندونی خوشگل بگیره. بابایی هم شب برات یک کیک خوشکزه گرفت تا ورودت به 6 ماهگی را جشن بگیریم راستی مادری وزنت هم شده 7600 و قدت 68 خدا را شکر عالي بود اينو عکس ن...
1 شهريور 1391

بازم 5 ماهگی گل پسر

مامانی تو روزای آخر 5 ماهگی اتفاقاتی پر عکس برای شما پیش اومد هههههههههههههههه اول اینکه 26 مرداد مامان مسموم شد و حالش اصلا خوب نبود اما تا سر مامان را نوازش کردی حالش خوب خوب شد دوم اینکه 27  مرداد رفتیم خونه مامان مولود تا فرش اتاقت را که کلی روش جیش کردی و گل باران شده بود و بس که مامان شامپو فرش کشید حالت چرک گرفته بود را بشوریم  شما هم اونجا کلی آب بازی کردی و اصلا نمیخواستی بیای بیرون با وجود اینکه دیگه آخرا تو آب چرت میزدی .  البته ضد آفتاب زدم که نسوزی و بابایی هم هر از گاهي آب خنک روت ميپاشيد شوک ميشدی اما بعدش خوشت ميومد و ميخنديدی 28 مردا هم شما راحت میتونی تو صندلی غذات بشینی و دیگه راحت شدیم هممون...
5 شهريور 1391